به باربد...
دنبال واژه ها نمی گردم*
آخر چگونه حرفهای آمده از روح با واژه های ساخت تن
دنبال واژه ها نمی گردم
همین عشق مرا بس.
* از زضا سپنتا
اینجا تهران است, صدای ما را از دهان باربد می شنوید.
دنبال واژه ها نمی گردم*
آخر چگونه حرفهای آمده از روح با واژه های ساخت تن
دنبال واژه ها نمی گردم
همین عشق مرا بس.
* از زضا سپنتا
به تیترروزنامه اسلامی می نگرم*
شمشیر برهنه خونینی می بینم آماده دریدن!
نفسم گرداب می شود
به بالا می نگرم... می آغوشم با نور
بازهم نفس راحتی می کشم...
*از دوستی به نام رضا سپنتا
نمی خواهم هیچ نامه ای به هیچ کسی بنویسم که نه ارزش نوشتن دارد و نه ارزش فرستادن که بس افسرده ام ،از همه آنچه بر ما ملت مظلوم ایران رفت.
اما آقای فیروز آبادی! نامه ای که به امام زمان نوشته ای را یک بار بخوان ،مگر امام زمان یکی از همان حاجی ها و همرزمان جبهه و جنگ است که اینگونه درد دل می کنی ،یاد آژانس شیشه ای افتادم که حاجی برای فاطمه اش نامه نوشته بود.
آقا ببخشید...
اِ...اِ....اِ....
خانم مواظب باشید...
اِ... رنگ...
رنگی بشید...
خیلی بهتر از یکنواختیه که...
واسه یه بارم که شده
مواظب خودتون نباشینو
رنگی بشید...

دلهای دریائی را گاهی
طوفان هم هست
دریا دلی باید
که موج و طوفانش را بیم
و
آرامش قبلش را تسلیم،
نباشد...
*از خودم!
تهران،
ترافیک،
قورمه سبزی،
وطن،
دختر ایرونی،
حجب ... حیا،
احمدی نژاد،
مهران مدیری،
شمال،
دوز و کلک،
خالی بندی،
جاده چالوس،
قلیون،
اتو زدن،
7 تا دوست دختر،
زن شوهر دار،
.
.
.
به به وطن،
آخ جون ایران،
ای وای تهران!
*به نقل از دوستی که تازه از فرنگ برگشته!
برادر مسعود ده نمکی
سلام علیکم؛
حالت چطوره؟ مزه پول بهتره یا طعم اصول گرائی؟ می بینم که باز هم فیلمت پر فروش شده، همینطور هم داره میفروشه؟ خوشحالی نه؟ سلام مارو هم به آقای کاسه ساز برسون و بگو کاسه ای که اینبار ساختن خوب کاسه ای خووووب!
فقر و فحشا رو که با پول خودت ساختی فهمیدم که استارت کار بلند سینمائی رو هم یک روز می زنی، آدم همکارش رو شریفی نیا انتخاب کنه و فیلمش پرفروش نشه ؟ محاله عزیزم محال!
یادم به روزهای تلخ اکران دیدار افتاد، یادته همونی که محمدرضا هنرمند ساخته بود و مهران مدیری نقش رزمنده ای رو بازی میکرد که عاشق یک دختر مسیحی میشه اما تو جنگ اسیر میشه. یادته بچه هاتون همونائی که بعدها معروف شدند به گروه فشار شیشه های سینما قدس رو شکوندند، رو عکس مهران خان مرد دو هزار چهره سطل سطل لجن پاشیدند تا فیلم از رو اکران برداشته شد، یادش بخیر موتور هزار سواریتم خیلی خوب بود اونوقت ها...
اونروز که آژانس شیشه ای حاتمی کیارو آژانس گیشه ای خطاب کردی فکرشو می کردی که از جنگ، از بچه بسیجی ها، یک فیلم بسازی و مردمی که همیشه در مقابلشون ایستاده بودی ،بیان و فیلمت رو پرفروش کنند راستی حال آقای الله کرم چطوره؟ اروپا بهشون خوش می گذره ایشالله چرخ آژانس شیشه ای! ببخشید هواپیمائی شون بچرخه، سلام مارو هم بهشون برسونید و بگید برگردند که انتخابات نزدیک به درد می خورند اگر اینجا باشند.
آخر فیلمتو که با سرود ای ایران بستی یاد جعفر پناهی افتادم، آخه اونم آخر آفساید رو با همین سرود بسته بود،راستی آشنا نداری تو ارشاد که بتونه این فیلم رو از تو آفساید! ببخشید از توقیف در بیاره؟
آخر فیلمت هم که از مردم پرسیده بودی آیا این داستان ادامه دارد؟! سوال به جائی بود اما جوابش که کاملا" واضح ،تا وقتی که مهران مدیری سوسول همونی که تو دیدار بود، همونی که بعدها معلوم شد خودش هم از بچه های جبهه و جنگ ،ولی فقط ریش نداره می تونه مرد هزار چهره, مرد دو هزار چهره ،مرد سه هزار چهره و چهار هزار رو می تونه بسازه چرا داستان تو ادامه نداشته باشه اخراجی ها یک، اخراجی ها دو، اخراجی ها سه و چهار....
میتونی اینبار از حسام نواب صفوی بخوای بعد از جنگ وقتی اسرا آزاد میشن، بیاد تهران و نقش سردسته گروه فشار رو بازی کنه، بهش موتور هزار سواری رو هم خودت یاد بده اگر بلد نبود.
اکبر عبدی هم می تونه نقش یک نماینده مجلس رو بازی کنه ،کسی که می تونه متلک های بامزه ای تو مجلس بندازه و همه رو بخندونه، به ارژنگ امیر فضلی هم نقش یک وزیر کشور رو بده، به سید جواد هم نقش سعید امامی رو بده، قول میدم خوب درش بیاره، فکرشو بکن تو یک گره سینمائی اینارو دور هم جمع میکنی و کلی دیالوگ بامزه ازشون می گیری به شرطی که یک نقش خوب هم برای شریفی نیا کنار بذاری...
عجب دنیای عجیبیه! چی فکر می کردیم و چی شد... ای روزگار!
بوی سبزه
بوی کوچه باغ آبپاشی شده
حس خوب با تو بودن
با تو خوندن
همنوائی ترانه
عطر زیبای بهاری
توی پس کوچه احساس
همه حسای قشنگ روزگار بی حسادت
همه سبزه های بی حس تنفر
پر عشق و پر آواز
اینهمه گل و ترانه
اینهمه سبزه و بوسه
همه تقدیم تو باد
ای که زیبا تری از هر چه بهار است...
*از خودم
داغ یک عشق شورانگیز را
غربت یک حس بی پایان پر افسوس را
حسرت یک لحظه با هم بودن بی انتها
شوق آغوش بلند یاور پر مدعا
سوزش چشم
و
گریز اشک از بغض و گلو
گریه سرد و غریب یک غروب پر ز بغض
...
من داغ یک عشق شورانگیز را
غربت یک حس بی پایان پر افسوس را
به دلم...
به روح و جانم
به جوانی و نشاطم...
سخت مقروضم و
نادم...
*از خودم.

دیشب با کلی شوق و ذوق این فیلم بزرگ رو روی صفحه کوچک نمایش لپ تاپم دیدم، به کارگردانش به بازیگرانش به همه دست اندر کارانش و همینطور به داوران جشنواره های مختلفی که فیلم رو تحسین کردند آفرین گفتم .
تا ساعتها ذهن من درگیر حال و هوای فیلم بود ،حس همذات پنداری شدید با زاغه نشین رنج کشیده فیلم ذهن من رو کاملا" به خودش مشغول کرده بود ،بیشتر که خواستم براش غصه بخورم یادم اومد که در مقابل اون توریستی که از تاج محل دیدن می کنه همه ما ایرانی ها به نوعی زاغه نشین هستیم، روی میلیونها نشسته ایم و سهم ناچیز خود را از این زندگی سگی به دندان گرفته ایم و دلخوشیم، گاهی روی دوش چند نفر بدبخت تر از خودمان برج ها می سازیم و گاهی به مغز شخصیت بعضی دیگر با یک کلت و بالش نرم از ته دل شلیک می کنیم، گاهی عاشق می شویم، اما سهم ما را آن قلدر تر "همانی که شماره یک است" به زور از چنگمان در می آورد.
گاهی از فرط رنجهای کشیده، خود به حیوان تبدیل می شویم و گاهی آنقدر مهربان می شویم که خود را فدا کنیم.
در کل دنیائی را که خدای مهربان اداره اش را به اختیار ما گذاشته به زاغه ای تبدیل کرده ایم و تا واپسین لحظات عمر دل خوش می کنیم به میلیونر شدن!